خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

God is Great

شانزدهم آذر

 

 

 

 

گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام
و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهایتان زخم دار است
با ریشه چه می کنید؟
گیرم که بر سر این باغ بنشسته در کمین پرنده اید
پروازرا علامت ممنوع میزنید
با جوجه های نشسته در آشیان چه می کنید؟
گیرم که می زنید
گیرم که میبرید
گیرم که می کشید
با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید؟

گره

4768_1169827359612_1045800982_515484_5786606_n

کاری از: بزرگمهر حسین پور

چقدر زود دیر میشه …  چقدر راحت خسته می شیم … چقدر آسون سخت می گیریم … چقدر تنها عاشق می شیم…. و تازگی ها چقدر غمگین می خندیم.

می دونی چند وقته دارم بهت فکر می کنم؟ تا حالا فکر کردی اینجا هم یکی هست که مدام از خودش می پرسه :  کی اون روز می رسه؟ روزی که تو هم دستتو دراز کنی و توی دستهای من بذاری، دستهایی که چند ماهی میشه بسویت دراز شده. دستهایی که بیش از بیش توی این چند وقت چروکیده شده. تو اصلا فکر من هستی؟ تو منو می بینی؟ حیف این همه روز… تو روزهارو  می بینی،  مثل برق و باد می گذرند و من هر روز با کلی تقلا میام بسویت  تا شاید نظری، گوشه چشمی، نیشخندی به من بزنی و طناب بینمون رو پاره تر نکنی! تو اصلآ توجه به گره های طناب کردی؟ تو میدونی  طنابمون چند تا گره داره؟ از خودت پرسیدی این گره ها از کجا اومده؟ برای چیه؟

آه…که چه شب و روزها طناب پاره شده گره زدم…هر روز یک گره از من، یک قیچی از تو… آخه می دونی، جز تو کس دیگه ای نیست….امیدم به گره هاست. دلخوشیم شده که صبح بیاد تا گره بزنم، اینقدر گره  بزنم تا شاید جوابی بشنوم. اینقدر گره هارو کور می زنم که نتونی بازشون کنی…من خسته نیستم! من آسون نمی گیرم! من تنها نیستم! من با تو هستم….اگر پنجره رو باز کنی طنابمون رو می بینی، پر است از گره…هر کدوم  یک خاطره برای من  و یک شانه خالی کردن از تو. من غمگین نیستم! من نا امید نیستم! من مردّد نیستم!  یکسری ها میگن به چی دل خوش کردی … این طرف با تو هیچ کاری نداره! اصلآ نیست که بخواد تو رو ببینه! من گوش نمی دم…نه به اونا نه هیچ کس دیگه…من گره می زنم، پر امید گره می زنم، عاشقانه گره می زنم … طنابمون و ببین، ببین چقدر طولانی شده،  ببین درازاش به کجاها رفته، ببین تا آسمون هفتم رفته، ببین چند تا گره داره… نذار من هم دست به قیچی بشم. اینجا خیلی اوضاع و احوالم خرابه، به کمکت بد جوری نیاز دارم.

من منتظرت می مونم، من دقیقآ اینجا می ایستدم و گره می زنم. تو دقیقآ کی دست از قیچی کردن  بر می داری؟

اعترافیک فعّال سیاسی هستم و بدون هیچ چشم داشتی به قدرت و مقام و زور و باتوم و مشت و لگد وگاز اشکالو و فلفل و لوبیا سبز و ….. دیگه روزگار این طور خواست ، که من هم یکی از دستگیرشدگان باشم. از همون اول می دونستم چی قراره سر من بیاد،  پاسگاه و زندان و اتفاقات بعدی. چند روز نگه مون می دارن بعد هم آزدمون می کنن دیگه…آخه با اسم و رسمی که من دارم،  کاری نمی تونم بکنن! من هم یکی از خوداشونم…یکی که سالها با هاشون کار کردم. اصلآ دلشون نمی یاد طفلکی ها. ولی اگر قرار باشه از من اعترافی بگیرن، یا زبونم لال بخوان آبروی من و ببرن … از این خبرها نیست. من برای حرفی که زدم تا پای چوبه ی دار هم می رم  اگر این قضایا نبود که من اصلآ قدم از قدم  بر نمی داشتم.  ناسلامتی این همه ما گنده باد معده ای ( برای احترام) کردیم جلوی ملت، به خدا زشت است یه شبه بیام همه چیز و از بیخ نابود کنیم . نه من اعتراف نمی کنم، هدف من و گروهم والاتر از این حرفهاست ،این رو در بیانیه ی هشت ماده ای هم نوشته اند!

خوب اینم از شب اوّل، دیدی اتفاقی نیافتاد…هی میگن زندان بده، تا حالاش که انصافآ خوب بوده. فقط اگر یکی از رفقا ی منو بیارن باهم باشیم خیلی با صفا می شه…یکم اینجا  از تنهایی در میام. خوب الانم صبح شد، بیدار شم که الان صبحونه رو میارن. یه نیم ساعاتی گذشت، نه، خبری از صبحونه نبود…طرفهای ظهر بود که در و باز کردن و دو نفر مامور اومدن تو، چشمامو بستن و فکر کنم قصد شوخی داشتند. منم گفتم: ” بابا زحمت میشه من خودم می بندم، به خدا!” یه مقداری منو هل دادن که بهم بر خورد و گفتم : ” نکن دوست من…می دونی من کی ام؟!” خلاصه جونم براتون بگه که مارو بردن یه جایی چشمامونو باز کردن اولین چیزی که دیدم گفتم: ” یا امام زمان! ” یه آدم متشخص که هشتای من هیکل داشت با یه باتوم زیبا و ربّان زده، جلوم ایستاده بود. گفت: ” بگو” گفتم:” چی بگم  والا؟ صبحونه که ندادید! ” گفت:” اعتراف کن!” اینجا بود که یادم اومد باید روی حرفم بایستم و چیزی جز حقیقت به زبون نیارم ولی هنوز عقده ی ندادن صبحونه تو جونم بود. گفتم:” به چی اعتراف کنم؟ شما که خودتون شاهدید، جناب! تقلب شده، مگه ندیدید؟! صبحونه ام ندادید به من..” نمی دونم از چی ناراحت بودن که هی سر من خالی می کردن. خلاصه اولین چک چنان به سمت من روانه شد  که شتابش  ناحیه ی گوش چپم را فرا گرفت. همین حرکت  مرا متحول کرد و آنچه که نباید می گفتم را گفتم:

” از دوران نوزادی شروع کردم، که چگونه با مکر و حیله  مادر و پدر خود را عذاب می دادم  و خواهر بزرگتر خود را چنگ می گرفتم. همیشه سیر بودم ولی چون از کودکی به دگرگونی و آشوب علاقه داشتم بی جهت از مادرم شیر می طلبیدم. سه، چهار سالگی به من لقب آشوبگر و اغتشاشگر داده بودن چون هیچ کس از دست من روزگار خوشی نداشت.  بزرگتر که شدم بیشتر این بحث ها و جدل ها فیزیکی شد و از همون دوران طفولیّت علاقه ی خاصی به حمله ی مصلحانه پیدا کردم بطوری که همیشه وسایل بازیم گاز اشک آور پلاستیکی یا باتوم پلاستیکی یا تفنگ بود. در دورانی که به دبستان رفتم و بعد از با سواد شدن شروع به خواندن کتابهایی کردم که تشویق به انقلابهای مخمل گونه می کرد( البته مخمل از نوع مرغوب)، که چگونه یک نظام سالم و کامل را با مخمل از بین ببریم. در دوران مدرسه این قضیه تقلب هم خیلی من را رنج می داد. به دلیل کمبود مهارت در تقلب، همیشه شاهد حیله گری ها و تقلب دوستانم در امتحانات بودم که بعدها فهمیدم اینها همان منافقین هستند. خلاصه این عقده ای شد در گلوی من و این همچنان در مراحل بعدی زندگی ننگ بار من وجود داشت و مثل بختک به جان من افتاده بود. در نوجوانی هم که همه اش با خارج در ارتباط بودم و مایکل جکسون گوش می دادم و باز بعدها فهمیدم او هم منافق بوده. در کل همه افرادی که باهاشون رابطه داشتم منافق بودن و من هم الان حس می کنم منافقم . کلآ همیشه علاقه به انقلاب داشتم از هر گونه اش که بگید من دوست داشتم. مخملی، مسلحانه، آرام، نرم، زبر، موجی، دنده دار، چهارخونه، راه راه،  یقه هفتی  و غیره. حتی من در خاطراتم خیلی ذکر کرده ام که شیفتگی عجیبی به خیابان انقلاب داشتم و همیشه فکر می کردم که از “انقلاب” به “آزادی” خواهیم رسید که در اصل اینطوری هم بود انقلاب رو که رد کنی ته اش می رسی به آزادی! ولی در اشتباه بودم. اینها همیشه مثل یک بغض در گلوم مانده بود و من نیاز داشتم که یک زمانی این بغض بترکد و حالا می خواهم اعتراف  کنم من الان اصلآ قصد ترکا ندن این بغض را نداشتم، نمی دانم چی شد که یکدفعه در این اوضاع، فشارات کلآ چه روحی، جسمی، سیاسی، ورزشی، بازرگانی و غیره بسیار زیاد شد که من نا خداگاه بغضم ترکید و روم به دیوار، گفتم تقلب شده. خلاصه از من نادیده بگیرید من اصلآ فکر نمی کردم ما به اینجاها برسیم ، حالا ما یه پی پی ای ( دوباره برای احترام) خوردیم شما ببخش، جوونی کن.”

و در آخر هم با سلام و صلوات راضی شدن که من رو آزاد کنن البته یکسری شرط گذاشتن که زیاد مهم نیست، مهم اینه که من تغییر کردم و الان با شجاعت به همه ی اشتباهاتم اعتراف می کنم! من قبلآ خام شده بودم…ولی  باز بگم هنوز روی حرفهای جدیدی که زدم  و اعتقادات جدیدم هستم و تا آخرین قطره ی خون می ایستم!

کاریکاتور از : نیک آهنگ کوثر

قطار منیکی از همین روزهای خوب تابستون بود، خیلی گذشته از اون زمان، اما صحنه های خاص تو زندگی آدمی همچین نقش می بنده که انگار دیروز برات اتفاق افتاده. یادم میاد فضای اطرافم خیلی شلوغ ، غریب  و همچنین عجیب بود،البته نه دیگه الان! وارد یک وسیله ی عظیم الجثه شدم، یعنی واردم کردن، الان می دونم که بهش میگن قطار. خیلی چیزها دور و برم بودن، یه ترس عجیبی از همشون داشتم تا حالا همچنین چیزایی ندیده بودم، الان اونارو صدا می کنند آدم، انسان، اشرف مخلوقات و …. . ولی تو بین اونا دو نفر بودن که وجودشون احساس امنیت بیشتری به من می داد ، همین باعث دلگرمی من شده بود.
اولین ایستگاه بود یعنی در واقع از اونجا بود که همه چیز آغاز می شد، از صدایی بلند و ترسناکی شروع به لرزیدن کردم، داد زدم ، کمک خواستم، شایدم گریه کردم! مدتی گذشت تا آروم شم.شروع به حرکت کردیم، هر کی مشغول به کاری بود، زیاد سر از کارهاشون در نمیاوردم. اون دو نفر مدام در حال صحبت کردن با من بودن ،چیزی نمی فهمیدم، اما کارهایی که می کردن باعث خنده ی من می شد،داشتم دیگه قهقه می زدم، حس فراموش نشدنی بود. به محیط اطرافم و احساس و حرفهای اون دو کم کم داشتم عادت می کردم.

دیدن، شاید اولین حس قشنگی بود که وجودش رو احساس کردم و چقدر لذت بخش بود. بعد از اون شنیدم، صدا هارو، هر چند غریب، بعضی ها آروم مثل لالایی ، بعضی ها ترسناک مثل سوت قطار. لمس کردم، لطافت اون دونفر رو هیچگاه مثل اون روز تجربه نکردم. و بو کردم، عطر اونهارو دیگر تو هیچ مغازه ای پیدا نکردم. همه چیز به کام من بود، هر چند ، گاهی از فرط گشنگی، خستگی و ترسیدن شروع به داد زدن می کردم، ولی همه چیز عالی بود. مدتی گذشت من چند کلامی از اونا یاد گرفتم، راه می رفتم، نه خیلی خوب. چقدر افتادم ولی باز پا می شدم و می رفتم از این سر قطار تا اون سر قطار، و چقدر نو بودن هیجان انگیز بود.

دومین ایستگاه فرا رسید، خیلی ها می رفتن بیرون! و خیلی ها وارد می شدن…این چرخه ادامه داشت….و در ایستگاه سوم و چهارم.  دیگه کاملآ متوجه همه چیز شده بودم، اون دو نفر پدر و مادر بودند. بقیه هم یه مشت غریبه، شاید بعضی هاشون رو بیشتر می شناختم. قطار سرعت عجیبی داشت و تغییرات در من هم با سرعت قطار دیده می شد. ایستگاه پنجم یا ششم بود، با دوستان خود مشغول بازی بودم و هر از چندگاهی بیرون رو نگاه می کردم.  در طی این  پنج ،شش ایستگاه همه چیز زیبا و خوشایند بود. اما مسافرها همه مثل من نبودند، بعضی ها ناراحت گوشه ی نشسته بودند و بیرون و نگاه می کردند، شاید منتظر مسافری بودند و یا شاید در ایستگاه قبلی با کسی خداحافظی تلخی داشتن.ایستگاه ها یکی پس از دیگری می گذشت، من قد می کشیدم، مادرم تارهای سپید موی خود را می پوشاند، پدرم کمی بیشتر با من حرف می زد. تو زندگی چی درست است؟ چی غلط؟ … اما حس نزدیکی بیشتری به مادرم می کردم. هر ایستگاه برایم تجربه ای نو یود، درسی تازه که باید آنقدر خوب یاد می گرفتمش تا از امتحان ایستگاه بعدی سر بلند بیرون بیام. توقفی در کار نبود، من باید می رفتم یعنی این قطار بود که من را همراه خود می برد. شاید خیلی وقتها آرزو داشتم این قطار بایستد دیگه جلوتر از این نرود، بایستد تا شاید وقت برای فکر کردن برای ایستگاه های بعدی داشته باشم.  ایستگاه ها و مسیرهایی که همیشه پر از ماجراهای خوش یا تلخ بوده.

ایستگاه  پانزده یا شانزده بود، تغییرات خیلی زود اتفاق می افتاد و خیلی غیر منتظره. دورانی بود پر از سردرگمی و کلی سوال  بی جواب، نه تنها در من، این  حسی بود که در دوستانم هم دیده می شد. دوستانم! راه من با خیلی از آنها جدا شد ،هر کس به واگنی میرفت که مسیر متفاوتی داشت و یکی از آنها من بودم، کم و بیش از آنچه در واگن های دیگر اتفاق می افتاد  خبر داشتم. حس های جدیدی رو تجربه کردم، حس نوجوانی. حسی که خیلی تازه و نو بود. حسی جدید به دختری که در گوشه ی واگن نشسته بود وآرام  کتاب می خواند، حسی که قبلآ نسبت به هیچکس نداشتم. نمی دانم، از این حس به سادگی می گذشتم، معمولآ در تجربه های نو یک نوع ترس و شوق باهم درآمیخته می شود، بستگی دارد چقدر اهل ریسک باشی!… گذشت…یک ایستگاه…دو ایستگاه…سه  و چهار ایستگاه… بیست ایستگاه را طی کردم، به نظر زیاد می رسد…خیلی افراد را که دوست داشتم از دست دادم و خیلی افراد جدید را بدست آوردم… چرخه  ی این قطارهمین است… در طی مسیرها این سوالات بی جواب  بودند که  بیشتر می شدند و همچنین شوق من به دونستن .  پدر و مادرم را می بینم، آنهایی که بیش از چهل وهفت ایستگاه در این قطار سفر کردن و برای رسیدن به آرامش  از خیلی چیزها گذشتن. دشواری راندن این قطار رو به دوش کشیدن تا زمانی من راننده ی قطار خود باشم. این سفر پر ماجرا را دوست داشتم، خیلی چیزها با خودم دارم که باید سر وقت همشون رو از پنجره قطار دور بریزم و بسپارمشون به باد  و در این ایستگاه بیستم کلی چیز باید بخرم و در صندوقچه ی بالای صندلیم قایم کنم.

اما این روزها در  قطار و در ایستگاه بیستم، خبرهای زیادی خوبی نمی شنوم. کلی از واگن ها ی اطراف رو منفجر کردن و کلی آدم روبه زور پیاده! خیلی ها حتی به ایستگاه بیستم هم نرسیدن.این طور به نظر می رسه که یکسری دوست ندارن این قطارها سلامت به مقصد برسن، مثل اینکه قطار بدون راننده ی خودشون رو ارجعتر از بقیه می دونن، چه خیال باطلی! چی فکر کردن؟ فکر نمی کنن با هر آدمی که به زور از قطار پیاده کنن هزاران آدم  را با قطارهای  فولادی می سازند، کاری که ایستگاه های گذشته پی در پی انجام دادن و نتیجه اش را خواهند دید.

و حالا بشنو صدای سوت قطارهارو….بله، این قطار من است و کسی با زور مرا از آن بیرون نمی اندازد و من آزادم تا رسیدن به مقصد خود بجنگم.بدان، گاه ذغال بیشتر می ریزم، گاه از میان بر می روم، و گاه تا پرتگاه مرگ پیش می روم.

راه درازی در پیش است…ایستگاه های بعدی مهترین ایستگاه های من  و البته همه ی ماست. در هر ایستگاهی که هستیم ،این  مسیر باید درست طی شود هر چند پر است از  تونل ها، تاریکی ها ،دره هاو پل های قدیمی. و یادمان نرود  جایی که می رویم  پر است از آبشار هایی زیبا، دشت هایی سبز و رنگین کمان. ایستگاه های بعدی در انتظار من و تو است….

هو هو… چی چی…هو هو… چی چی… این قطار با سرعت می رود.

دويدم دويدم به دانشگاه رسيدم، دو آدم حسابی ديدم
يكيش به من نقشه داد، يكيش به من مداد داد
نقشه تو جیب گذاشتم، مداد به دست گرفتم
دوره میدون و گشتم، به گروهی رسیدم
گروه به من کارت داد ،کارتو دادم به “کاردون”
“کاردون” به من بلیط داد، بلیطو دادم به دربون
دربون به من فحش داد، فحشو دادم به “کاردون”
“کاردون” منو راه داد، نقشه رودر آوردم
تو همهه ی پارتی! راه و بلد نبودم.
فضا همش تاریک بود ،بحث ریاضی و فیزیک بود؟
صدا یهو بلند شد ، مثل اینکه دوباره جنگ شد.
تو بحبحه ی شادی ،رفتن سر الواطی.
دنیا دیگه مست شد ،یلدا ی ما فنا شد.
دویدم دویدم به اتاقی رسیدم
از بین ده تا آدم، چهار نفر فیلم می دیدن
فیلم که تموم کردن ،هر ده نفر ذوق کردن.
چه سور و ساتی بر پاست، میگن که پیتزا پیتزاست!
پیتزا افتاد تو گلو.
گلو دیگه پر شد، حرفاشونم تموم شد
باز دویدم و دویدم به نوروز مون رسیدم.
به به چه آب و رنگی ، سفره داریم، با پنج سین!
زحمت زیاد کشیدن، دو تا سین و ندیدن
آخه برای هر کار، کلی اینور اونور پریدن
کلی آدم جمع کردن!، چه تبلیغاتی کردن!
نشستم و نشستم.
دیدم اثر ندارد، از بخت بالای من ،چند نفری برخاستن.
دویدیم و دویدیم کلی نظر گرفتیم
گفتیم بدیم سرو سامون، فرهنگ پژمرده امون.
کلی برنامه دادیم، چه اسپانسرایی دادیم.
با پوستر و کلامی راحت، گفتیم بریم جلو با صداقت.
دویدیم و دویدیم به روز انتخاب رسیدیم
همه چیز خوب شروع شد.
نشستیم و نشستیم ،تا بوق سگ نشستیم.
رآی ها قبلآ معلوم بود ،سخنرانی که کشک بود.
چند تا بچه خارجی ،شدن آرای ناجی.
سخرانی کجا بود؟پاور پوینتت چی بود؟
میون اون شلوغی ، هر کی میزد بوقی.
احترام چقدر غریب بود، ادب اصلآ کجا بود؟
گفتیم کنیم آباد ،آخه کو فضای آزاد؟
جو را گرفته بودن ،در را نبسته بودن!
مردم به جای صندوق ، بودن دنبال فندق.
از این ور و از اون ور، آدم اوردن نصفه شب!
ذوق همه کور شد، زحمتهامون حروم شد.
حتی یکی از ماها نشد انتخاب تو بلوا.
میگن رقیب نداشته،پس چرا رای نداشته؟
رقیبش خونه بوده، خیالشم تخت بوده.
بین کلی آدم، انتخاب شدن چند نفر
یکی به عشق گروه، یکی به رسم دوستی
نمی تونستن دل بکنن ، از صندلیِ چوبی.
چی نصیبشون میشه، فقط خدا می دونه.
به رسم رو کم کردن، این همه کار کردن
جنبه ی انتقاد نداشتن، واسه همین گل کاشتن!
یه استاد “پیچوندن”، بودش بینشون رهبر
توهین دیگه تا چقدر!
به مضحکه گرفتن،
رفیق و دوست بازیو فرهنگ ما گرفتن.

آیا باید بنشینیم؟
دیگه کاری نکنیم؟
اما بدون ، برخاستیم هیچ وقت دیگه نشستیم
می دویم و می دویم تا به هدف برسیم.

مداد رو خط گذاشتم، با تامل نوشتم
نوشتم و نوشتم،
بعد از گذشت سالها
کو فرهنگمون حالا؟
آره،
ملت تو ما شدیم کوروش والا…

چندی پیش بود که کشور عزیزمان دوباره مثل همیشه قدرت نمایی کرد و ماهواره ای عظیم الجثه راهی کهکشان کرد تا بدینوسیله غرور ملی را بالا ببرد و دستاوردهای زیادی را کسب کند! در این اوضاع و احوال که همه به خاطر یه هسته چشم به ما ها دوخته اند ، جای تشکر و قدردانی دارد از افرادی که در این پروژه ی عظیم الجثه نقش داشتند. خبرهای ضد و نقیضی از این موشک،…ببخشید ماهواره… بدر اذهان عمومی هست. می گویند شاید پول دولت اضافه آمده که خواستن برای تفریح و شادی هم شده یک موشک هوا کنند. شاید هم واقعآ می خواستند پیامی به خارج از زمین بفرستند، پیام آزادی؟ همبستگی؟ دینی؟! انقلاب؟ کمک برای حذف بعضی ها از نقشه؟! هسته ای؟… نکند دارند آدم به فضا می فرستند؟ یا مسجدی درست کنند؟ یا دارند (زبونم لال) ارتباط برقرار می کنند با خدا.

خلاصه خبرها زیاده، اما این کارها به جای اینکه برای ما بازتاب مثبتی در جهان داشته باشد، برچسب های بیشتر دارد!! دوست دارم بدانم چه مقدار بودجه صرف این کار شده که شاید خیلی کارهای به صرفه تری می شد باهاش کرد. مگر اینگه پول کمی خرج شده باشد. یک قوطی حلبی که تو بازار کیلویی می فروشند، تازه چون از دولت برای خرید اومدن کمتر هم خواهد بود…بقیه چیزها مثل رادیو و ژنراتور و فیلتر و کبریت و ایناها توسط همون نوجوان 15 ساله ای که اورانیوم رو شکافت، تهیه خواهد شد. فقط می ماند رنگ کاری و شعار و اینها که هزینه ی زیادی نخواهد داشت.
حال، بحث این هست که این قوطی…ببخشید موشک…اه…ماهواره…کجا دارد می رود؟! چی کار می خواهد بکند؟ می گفتند که اولین پیام امید مقتدرانه این بوده که زمین گرد است! جلل خالق مگه مییشه گرد باشه؟! دیروزم خبر رسیده بدلیل بوق زدن زیاد و لایی کشیدن در فضا و تصادف با یک ماهواره ی امریکایی توبیخ شده! تازگی ها نیز فهمیده که سیاره زهره حجابش را رعایت نکرده و نیاز به برخورد شدید دارد، و پیغام فرستاده که مشتری فقط و فقط دور زهره می چرخد!!

خلاصه مقصد معلوم نیست، هدف هم زیاد مشخص نیست….کجا داری میری؟

یادبخشی از شعر “پرنده ی مهاجر” سیاوش قمیشی افتادم که می گفت:

سفرت سلام اما به به کجا میری عزیم؟!

فوتبال با سیاست؟!

Perspolis Esteghlalباز هم مساوی، باز هم یک گل در دقایق پایانی و باز هم رضایت دو تیم از کسب یک نتیجه عادلانه!! اما این رضایت اصلآ در چهره ی صد هزار تماشاگر به چشم نمی آمد، بخصوص طرفدارهای آبی پوش که بازی برده را در دقیقه 92 با تساوی عوض کردند حقشون بود، (می خوام بگم طرفدار پرسپولیسم!!)، کاملآ شبیه چهار دوره ی گذشته…..خیلی غیر منتظره و اتفاقی است، نه؟!

نگاهی داریم به یک سناریوی زیبا از بازی سنتی دو تیم قرمز و آبی:

بازی مثل همیشه با کلی تشریفات و برنامه آغاز میشود، در حالی که ورزشگاه آزادی مملو از تماشاگرهایی است که برای برد تیمشون اومدند!! سوت بازی برای اولین بار توسط یک داور ایرانی دمیده میشه! (داوری که می بایست سر بلند بیرون می آمد) نیمه ی اول که چنگی به دل نمی زد…نیمه ی دوم برای اینکه بازی با هیجان بیشتر برگزار بشود…قرمزها می بایست گل می خوردند و برای التهاب بیشتر می بایست تماشگرها را تا دقایق پایانی منتظر نگه می داشتند…تا اینکه در دقیقه 88 اکبرپور از زمین بیرون میاد و دست طلا ی آبی ها، علیزاده، وارد زمین می شود. در دقیقه 92 کرنر بر روی دروازه ی استقلال زده میشه…در پی فعل و انفعالاتی علی کریمی ضربه ی سر می زند و علیزاده شیرجه زنان به سمت توپ حرکت کرده، توپ را با دستانش در 6 قدمی داور دفع می کند. (عجیب نیست اگر بشنوید استقلالیها در هفته ی گذشته در تمرینات خود والیبال بازی می کردند!!) تماشگرهای استقلال مات و مبهوت مانده بودند و انتظار همچین حرکت احمقانه ای از بازیکنشان را نداشتند! و بقیه صحنه ها هم پنالتی و گل و شادی پرسپولیسی ها. و در آخر دو تیم شاد و خرم و سرحال به خانه هاشان برگشتند و از این که سناریو را درست به پایان رساندند خرسند می باشند. پایان! وعده ی ما دربی شصت و هفتم!!

Esteghlal Tamashagar

اما بگذارید پایان بازی را عوض کنیم:
خوب در دقیقه 88 علیزاده وارد زمین می شود اما متاسفانه از بد مسیولین فوتبال، در زمین مصدوم شده و قادر به ادامه ی بازی نمی باشد. با شخص دیگری دوباره تعویض میشود که دوباره از بدشانسی از قابلیت های دستی زیادی بر خوردار نیست و بازی با برد استقلال به پایان می رسد. اما طرفدار های قرمز که ماشالا ماشالا زیاد هم بودند از دقیقه 80 دست به صندلی منتظر بودند تا با کمی نیرو صندلی ها را از جای بکنند. یکسری هم در بیرون ورزشگاه دور اتوبوس های واحد خیمه زده بودند تا شیشه ها را شکسته و اتوبوس را به آتش بکشند. کمی دور تر مقداری از طرفدار ها تاکسی ها را به آتش می کشانند …پمپ بنزین ها…فروشگاه ها و غیره و غیره…. نزدیک به همون جا یک عده به دعوا و زد و خورد پرداختند، که اصلآ معلوم نیست کی کی را می زند….در جایی به آزار و اذیت مردم بی گناه پرداختند…و بعد از دو ساعت این عده چندین برابر شده و هرج و مرج و بی نظمی بر شهر حاکم می شد…. از طرف دیگر آبی ها به رقص و پایکوبی خود ادامه می دهند و برای شادی پمب بنزین، فروشگاها و …. را آتش می زنند…و کری می خوانند و مردم را اذیت….و این گونه می شود که در این بحران مملکت یکسری سوء استفاده کرده و انقلابی عظیمی بر پا می کنند بطوری که رژیم فعلی نابود شود!!

خوب برای جلوگیری از این اتفاق باید هم همان سناریوی اول اجرا می شد…چون مسیولین دوست ندارند کنار بروند یا اینکه اصلآ دوست ندارند مردم شادی ببینند یا اینکه دوست ندارند مردم با هم یک صدا شوند! ….مردم فقط باید برای فلسطین یک صدا شوند، مردم باید برای 22 بهمن یک صدا شوند و دسته به دسته بیرون بریزند (حتی به زور) و مردم برای عزاها باید یک صدا شوند و …و …و غیره.
باید دید سرانجام تیم ملی ایران چه می شود؟ آیا از شادی مردم برای رفتن به جام جهانی هم می ترسند؟!

جالب بود برام وقتی تماشاگرها یک صدا داد می زدند: “فوتبال با سیاست نمی خوایم، نمی خوایم”

عکس ها: خبرگزاری فارس و مهر!

time1

یک روز دیگر شروع شد یا تموم شد ،هنوز معلوم نیست. فقط می دانم یک دوره ای  گذشته و زمان هم چنان با شتاب و بدون هیچ استرسی بی آنکه کمی غصه اش بگیرد می دود و می دود و می دود. کسی جلودارش نیست ،کسی نمی تواند حتی کمی از سرعت او بکاهد. سخت هست پا به پای زمان دویدن، سخت هست به گام های او رسیدن. وقتی بدانید این روزها او سریعترین موجود روی زمین است، باروتان می شود.انصاف نیست این گونه با ما رفتار کند، این رسمش نیست که برای ما دلسوزی نکند. گاهی اوقات دوست دارم به زنجیر بکشمش و یک جا حبسش کنم تا از طلسم او رهایی پیدا کنم. دوست دارم خرخره اش را به دندان بگیرم تا تمام عقده هایم خالی شود. طومار طومار افسانه نوشته اند. هیچ کدوم ماهیت واقعی زمان را برایمان روشن نکرد. به راستی او کیست؟ از جان ما چه می خواهد؟چرا باید بدون آنکه بشناسیمش دنباش راه بیافتیم….بدون آنکه بدانیم به کجا می رود؟ چرا هیچ کس او را ندیده؟! نه فیلسوف، نه دانشمند، نه دکتر، نه هنرمند، نه یک آدم معمولی و نه کس دیگری!

روایت شده از سالیان دور که گویا زمان دنبال معشوقه ای برای خود می گردد و پریشان و سراسیمه در پی اوست، در کجا؟ بسی جای سوال دارد! در جای دیگر نقل شده که او یک قاتل فراری است او تا به حال صدها موجود زنده را به قتل رسانده و در کارش رحمی ندارد.نفرت و سیاهی در چشمانش موج می زنند…. برخی دیگر خلاف این را نقل کرده اند، می گویند زمان به دست یکسری افراد مجهول به قتل رسیده، این نیز شنیدنی هست که می گویند زمان عمری ابدی دارد ولی کشتن او برای مدتی امکان پذیر می باشد!! جایی دیگر نوشته اند که او پول گنده ای به جیب زده وگم و گور شده است، ولی جای دیگر میگویند او محتاج یک تکه نان است و برای آن این سو آن سو می دود و به هر دری می زند. شنیدنی ها حاکی از آن است که  گذر زمان از پیچ و تاب زندگی، انسان ها را پیر و فرسوده کرده و تاب و توان را از آنها ربوده. ولی کم نبودن آدمهایی که از سر صدقه گذر زمان قدرتمند شدن! شاید بتوان پذیرفت که در بین این روایات فرار زمان از بقیه منطقی تر باشد.

انگار من در اشتباهم ،قبول ندارید در این شلوغی، همهمه، بی بند و باری، فقر، تورم، فساد و نا عدالتی  به نوعی ما آدم های ساده لوح به بازی گرفته شده ایم؟ و در دل مشغولی هایی که برایم ساختند غرق شده ایم؟ بطوریکه به کلی فراموش کرده که چه بر سر زمان آورده ایم …..فکر نمی کنید او از ما می ترسد؟ ….. چرا “زمان ها” را بی رحمانه کشتیم چرا “زمان ها” را فراردادیم و چرا آنها را بی ارزش فروختیم، در حالیکه ذره ای از آن هم کلی ارزش دارد. فکر کنم اوست که باید مرا به زنجیر بکشد….نمی دانستم که دستانم آغشته به خون اوست.

از دست ما آدمها،  که گذر و هدر رفتن زمان را خیلی راحت می پذیریم بی آنکه دست به کار شویم.

همین است که خیلی ها می گویند “زمان از دست ما در رفته”

The ” story of time- thieves “and the child- Mo Mo- who gives back the people’s property..TIME


سال نو میلادیتون مبارک هر چند می دونم ناراحتید از این که بابانوِيل مثل هر سال به ماها کم محلی کرد و جورابهایمون رو خالی گذاشت…ملالی نیست و اعتراض نمی کنیم چون منتظر حاجی فیروز می مونیم….

بله ،مدتی هست از انتخابات پر سر و صدای آمریکا می گذره…و بالاخره همون چیزی که همه انتظارش را داشتن اتفاق افتاد. باراک حاج حسین اوباما با پیشی گرفتن از مک کین تونست صندلی کاخ سفید را تصاحب کند. نه یک صندلی معمولی، چرمی و نرم! کمتر کسی فکر می کرد که یک رنگین پوست (سیاهاین مقام را در امریکا بدست بگیرد. دنیا همینه دیگه…شاید ما هم روزی رییس جمهور شدیم ، شایدم یک روز یک خانوم ایرانی یهود با پدر امریکایی به پشتی بیت رهبری تکیه بدهد و رییس جمهور شود …کی می دونه؟!

داش باراک حسین خیلی از تغییرات و امید و کارهایی که نشده حرف زد. حالا این تغییر چیه..کجاست..چه شکلی..تو جیب جا میشه یا نه؟ داخل امریکا میاد یا تو دنیا یا تو ایران، بماند که تا چند ماه دیگه معلوم میشه.و حالا اوست که در سال 2009 میلادی برای آمریکا تصمیم می گیره. ببینیم دل اوباما هست یا خیر؟ نامه ای داریم خطاب به او تا یکم برای ما روشن بشود او چه کاره است؟

رییس جمهور جدید و محترم و آفریقاییه آمریکایی
(برای جلوگیری و مبارزه با نژاد پرستی از واژه ی لوث و نا مفهوم سیاه پوست استفاده نخواهیم کرد)


سلام،چطوری سیاه؟ خوبی وولک؟ کوکا باز کنم برات؟

Obama hope اوباماضمن عرض تبریک به شما رییس جمهور گرامی و سیاه پوست، خواهشمندیم به درخواستهای ما رسیدگی کنید ، چون خود سیاهت قول دادی و مرد سیاه پوسته و قول اش

ما از تو می خواهیم که با این قضیه ی نژاد پرستی برخورد جدی بکنی…ولی نیایی یک وقت رنگها رو تغییر بدی؟یک وقت نیای بگی سبز از این به بعد گل بهیه..سیاه سفیده و این حرفها…کاخ سفید نشه سیاه یه وقت!!

مشکلات آب و هوایی هم داریم. آقا این چه وضعیت تغییرات هواست؟دوست دارم تغییرش بدی..سرده…ما اینجا سردمونه

این لایه ی اوزون داره پاره می شه و ما منتظر تو بودیم بیای درستش کنی. گلوبال وارمینگ پدر ما را در آورده، درستش کن، بالاخره این هم یک نوع تغییره.

این چه وضع اقتصاده؟ ها؟ جونه من یه نگاه به قیمت نفت و بنزین بنداز…خداییش خودت خجالت نمی کشی؟ اینم باید “عوض” کنی….تورم که کمر که نه، همه جامونو شکونده….دیگه از گوجه فرنگی و سیب زمینی گذشته….اگر امکان پذیره، بی زحمت، این مغازه های دم خونه محمود و بیشتر کنید ما از اونجا خرید کنیم!!

راستی میتونی نظر علی کریمی رو عوض کنی برگرده تیم ملی؟ سیستم بازی بچه های تیم ملی و می تونی عوض کنی؟!

ما به تغییر نیاز داریم،تغییر، تغییر و تغییر…. تو مگه نگفتی میای همه چیز و عوض می کنی؟ کهنه ی کثیف بچه هم عوض می کنی؟ لاستیک هم عوض می کنی؟….خلاصه ما کلی تغییرات نیاز داریم…ما به امید نیاز داریم که قبلآ نداشتیم….هنور هم معلوم نیست این تغییرات تو چه جوری هست؟ زیست محیطیه؟ شیمیاییه؟ اتمیه؟!!

دوست دارم چند روز دیگه که میری میشنی تو کاخ سپید همه مطالبی که گفتم مو به مو عوض بشه….صبح که پا شدم، همون طوری مثل دیروز نباشه!

یعنی واقعآ تو مردش هستی “تغییر” بدی دنیا رو؟ مردش هستی “امید” رو از کما در بیاری؟!!

خبری نبود…

سلام…..
اگر یادتون باشه قرار بود برای مدتی به ایران برم تا دوباره از نو بسازمش! خوب حالا رقتم و  دست از پا دراز تر    برگشتم.. من برگشتم نگران نباشید، سکته نزنید،معتاد نشید،تو رو خدا خود کشی نکنید ،هیچ خبری نبود همه چیز عالی داشت پیش می رفت،حداقل اینطور نشون داده می شد که داره پیش میره! همه مردم شاد و خندان در رستورانها و پاساژها خوش می گذروندن و با نیش های باز صبحها به سر کار می رفتن و پس گذارندن یک روز ایده آل با لبخندی زیبا و دستی پر به آغوش گرم خانواده بر می گشتند و شبها به آرامی هر چه تمام تر می خوابیدند  و این خواب سرشار از رویاهای زیبا و دلنشین بود که دهن هر کسی رو آب می انداخت…قصه ی ما به سر رسید… ولی کلاغه تو ترافیک گیر کرده و به خونش نرسید…مامان کلاغه از آلودگی هزار جور مرض گرفته و گوشه ی بیمارستان افتاده تا خدا شفاش بده…بابای کلاغه از آلودگی صوتی دیگه شنوایی اش از کار افتاده آنقدر باید قار قار کنن تا بفهمه، امان از اون روزی که یکی کلید خونه رو جا بذاره!…آبجی قارقاری کلاغه تحصیل کرده ی دم بخته، آخه طفلک جاهاز نداره،از اون کلاغای آنچنانی هم نیست که پسر کلاغای محل بیوفتن دنبالش…کارم بهش نمی دن…دو سه باری رفته برای منشی گری..گفتن باید بخودت برسی اینطوری بهت کار نمی دیم که نمی دیم…آخه آبجی کلاغه اهل این حرفا نیست بیجاره!…نه این که کار نباشه ها..هست..مثلآ دختر همسایه ی کلاغینا کار می کنه..اهل محل به دختراشون میگن از این یاد بگیرید رو پا خودش وایساده…برای خودش ماشین و خونه گرفته…ولی همه به ظاهر نگاه می کنن…ولی آبجی کلاغه بهتر از همه می دونه اون دختره  دراه چی کار می کنه!! و  همینه که برای خودش کلی غصه می خوره … و داد میزنه و قارقار می کنه که “چرا؟!”….داش کلاغه  سه سالی میشه پشت کنکور مونده، خدا برای کسی نیاره ولی میگن معتاد شده…اون تو یه ساندویچی کار می کرد هر چی در می اورد خرج این زهر ماری میکرد… همین شیشه و پلاستیک و اینا….صاحبکارش تازگی فهمیده ماجرارو، داش کلاغه رو از کار بی کارش می کنه…چند روزیه تو خونه پیداش نیست…خدا می دونه الان کجاست و چه غلطی داره می کنه… و اما کلاغه، لیسانس داره، آقا مهندسه برای خودش، ولی بیچاره  صبح تا شب مسافر کشی می کنه… خونه ی نقلی شونو خیلی وقته ندیده…خیلی وقته خبر نداره باباش نمی شنوه، مامانش اوضاعش خوب نیست، خواهرش داره دق می کنه، و داداشش نیست و نابود شده….کلاغه پول می فرسته براشون اما کافی نیست…ولی اون خوب می دونه با این چندرغاز به هیچ  جایی نمی رسن…خرج اجاره لونه و غذا و کوفت اینا چند برار این پولیه که کلاغه در میاره ….آبجی کلاغه باید زودتر کار پیدا کنه…میگه “نیست به خدا نیست.”..کلاغه پیغوم داده دیگه بیشتر از این نمی تونم…. گذشت…………..یکی   ازهمین شبها بود ما آدمها خوابهای خوب خوب می دیدیم…آبجی کلاغه به خودش رسیده بود…دست بابارو می بوسه و میگه کار پیدا کردم… بابا کلاغه هر چند نمی شنید، اما خوشحال بود… آبحی کلاغه  هر چند از مترسکها میترسید اما شبونه زد بیرون، چون دیگه چاره ای نداشت…اون رفت و دیگه بخونشون نرسید….همینه که آخر قصه ها کلاغها به خونشون نمی رسن…

خدا رو شکر در این سفر من جامعه ی کلاغها فقط مشکل داشت…آدمها هیچ دغدغه ای نداشتن و خیلی آسوده زندگی می کردن واسه همین من که رسیدم ایران کاری نکردم …اوضاع مطلوب و مطبوع بود!!…کاشکی کلاغهام مثل ما بودن…

بالا رفتیم سکوت بود
پایین اومدیم شلوغ بود
راست رفتیم بن بست بود
چپ رفتیم پوچ بود
اما قصه ی ما راست بود

نوشته‌های قدیمی‌تر »