سلام…..
اگر یادتون باشه قرار بود برای مدتی به ایران برم تا دوباره از نو بسازمش! خوب حالا رقتم و دست از پا دراز تر برگشتم.. من برگشتم نگران نباشید، سکته نزنید،معتاد نشید،تو رو خدا خود کشی نکنید ،هیچ خبری نبود همه چیز عالی داشت پیش می رفت،حداقل اینطور نشون داده می شد که داره پیش میره! همه مردم شاد و خندان در رستورانها و پاساژها خوش می گذروندن و با نیش های باز صبحها به سر کار می رفتن و پس گذارندن یک روز ایده آل با لبخندی زیبا و دستی پر به آغوش گرم خانواده بر می گشتند و شبها به آرامی هر چه تمام تر می خوابیدند و این خواب سرشار از رویاهای زیبا و دلنشین بود که دهن هر کسی رو آب می انداخت…قصه ی ما به سر رسید… ولی کلاغه تو ترافیک گیر کرده و به خونش نرسید…مامان کلاغه از آلودگی هزار جور مرض گرفته و گوشه ی بیمارستان افتاده تا خدا شفاش بده…بابای کلاغه از آلودگی صوتی دیگه شنوایی اش از کار افتاده آنقدر باید قار قار کنن تا بفهمه، امان از اون روزی که یکی کلید خونه رو جا بذاره!…آبجی قارقاری کلاغه تحصیل کرده ی دم بخته، آخه طفلک جاهاز نداره،از اون کلاغای آنچنانی هم نیست که پسر کلاغای محل بیوفتن دنبالش…کارم بهش نمی دن…دو سه باری رفته برای منشی گری..گفتن باید بخودت برسی اینطوری بهت کار نمی دیم که نمی دیم…آخه آبجی کلاغه اهل این حرفا نیست بیجاره!…نه این که کار نباشه ها..هست..مثلآ دختر همسایه ی کلاغینا کار می کنه..اهل محل به دختراشون میگن از این یاد بگیرید رو پا خودش وایساده…برای خودش ماشین و خونه گرفته…ولی همه به ظاهر نگاه می کنن…ولی آبجی کلاغه بهتر از همه می دونه اون دختره دراه چی کار می کنه!! و همینه که برای خودش کلی غصه می خوره … و داد میزنه و قارقار می کنه که “چرا؟!”….داش کلاغه سه سالی میشه پشت کنکور مونده، خدا برای کسی نیاره ولی میگن معتاد شده…اون تو یه ساندویچی کار می کرد هر چی در می اورد خرج این زهر ماری میکرد… همین شیشه و پلاستیک و اینا….صاحبکارش تازگی فهمیده ماجرارو، داش کلاغه رو از کار بی کارش می کنه…چند روزیه تو خونه پیداش نیست…خدا می دونه الان کجاست و چه غلطی داره می کنه… و اما کلاغه، لیسانس داره، آقا مهندسه برای خودش، ولی بیچاره صبح تا شب مسافر کشی می کنه… خونه ی نقلی شونو خیلی وقته ندیده…خیلی وقته خبر نداره باباش نمی شنوه، مامانش اوضاعش خوب نیست، خواهرش داره دق می کنه، و داداشش نیست و نابود شده….کلاغه پول می فرسته براشون اما کافی نیست…ولی اون خوب می دونه با این چندرغاز به هیچ جایی نمی رسن…خرج اجاره لونه و غذا و کوفت اینا چند برار این پولیه که کلاغه در میاره ….آبجی کلاغه باید زودتر کار پیدا کنه…میگه “نیست به خدا نیست.”..کلاغه پیغوم داده دیگه بیشتر از این نمی تونم…. گذشت…………..یکی ازهمین شبها بود ما آدمها خوابهای خوب خوب می دیدیم…آبجی کلاغه به خودش رسیده بود…دست بابارو می بوسه و میگه کار پیدا کردم… بابا کلاغه هر چند نمی شنید، اما خوشحال بود… آبحی کلاغه هر چند از مترسکها میترسید اما شبونه زد بیرون، چون دیگه چاره ای نداشت…اون رفت و دیگه بخونشون نرسید….همینه که آخر قصه ها کلاغها به خونشون نمی رسن…
خدا رو شکر در این سفر من جامعه ی کلاغها فقط مشکل داشت…آدمها هیچ دغدغه ای نداشتن و خیلی آسوده زندگی می کردن واسه همین من که رسیدم ایران کاری نکردم …اوضاع مطلوب و مطبوع بود!!…کاشکی کلاغهام مثل ما بودن…
بالا رفتیم سکوت بود
پایین اومدیم شلوغ بود
راست رفتیم بن بست بود
چپ رفتیم پوچ بود
اما قصه ی ما راست بود