یه کوچه ی باریک و بن بست که تهش یه دیوار داشت که تا آسمون بالا می رفت. ته کوچه ایستاده بودم ، دستی کشیدم به دیوار سیمانیش و توی این فکر بودم که پشتش چی می تونه باشه؟ این دیوار کدوم ساختمونه؟ چرا آخه توی کوچه ی ما؟ چرا بن بست؟ دیواری که طولی نکشید تا شد دروازه ی توپ بازی های دمِ غروب، و چراهای من به زودی وبه سادگی فراموش شدند! به محیط جدید هنوز آشنا نبودم و در شوک تازگی ها بدجوری گیر کرده بودم! تازگیی که حتی کمی هم چاشنی ترس با خودش داشت و وقتی پسرکی هم سن و سال خودم رو دیدم با موها، ابروها و موژه های سفید بیشتر هم شد! همیشه چیزهای تازه یه شگفتی خاص داره ولی بیشتر برای من لحظات غریب شکل ترس داشتن، نفهمیدم چرا ترسیدم! یا چرا از اینور و اوتور هراسان پرسیدم که او هم مدرسه ی ما میآید؟ کجا زندگی می کنه؟ از اون ترس های عجیب بود که گاهی الان هم سراغم میاد. برای آدم بزرگها جالب بود و البته بیشتر خنده دار،می گفتن به فلانی رفتی، او هم از چیزهای عجیب می ترسید، از چتر و دستکشِ چرمی! پسرک بیچاره هیچ آزاری نداشت، فقط پیر بود و برای من ترسناک! هیچوقت به مدرسه ی ما نیومد و دیگرهم ندیدمش! چیزی نگذشت که تازگی ها و ترس ها هم به یکباره فراموش شدند زمانی که بازی های عصرانه، دوستهای جدید و سر و صدا جاشونو گرفتن. هنوزم این شلوغیه سرسام آوره که یکی یکی داره سوالارو پاک می کنه و ترس هارو کهنه تر! میشه گفت تمام ترس های من کوچه ی بن بستی بود که شهامت عبور ازش مثل سلام به »پسرکِ پیری» بود که هیچوقت جراتش را نکردم!
hich vaght khandeh daar nabud….hich vaght !i