میز گرد همیشه بهتر از میز مربعی یا مستطیلیه، چشمهای همه رو می بینی، یکی به سمت سقف، یکی رو به زمین، یکی مات و مبهوت خیره به تو. با یه چرخش کوچیک می تونی همه رو ببینی و بگی چه جور آدمیه، البته ایناش زیاد مهم نیست. دکتر، مهندس، بیکار،اون لحظه هیچ فرقی برام نمی کرد یک شهر کوچیک بدون طبقه دور یک میز گرد. قرعه به نام من نیافتاد شاید شانس باهام یار بود. قرار براین بود امشب یک روز بهم اعتماد کنیم و راست یا دروغ شجاع بشیم و یه یواشکی تعریف کنیم. از نفر بقل دستیم شروع شد،اسمش نسیم بود، یواشکیِ اون این بود که یه سالی میشد دور از چشم مامان باباش و بقیه شروع کرده بود به ساز زدن و آواز خوندن، بیچاره اگر باباش می فهمید پوست از سرش می کند، چه اعتمادی کرده بود به ما! شایدم دروغ می گفت ولی چشماش راست می گفتن، من می دیدم. نفر بعد رضا بود، دو سه باری دیده بودمش، می گفت من یه فعال سیاسی ام، یه گروه دارن میشینن بحث های ایدولیژکی و فلسفی می کنن! عقاید چپی داشت، می گفت بگیرنش اعدامش می کنن! نفر بعد نیما، یواشکی سیگار و یکسری چیزهای دیگه می کشید، بعدی یواشکی با دو سه نفر همزمان ارتباط داشت، یواشکیِ بعدی و بعدی و بعدی…نمی دونم توی یواشکی های بقیه غرق شده بودم یا یواشکی های خودم که صداها کم کم محو میشدن. داشتم میدیدم یواشکی های من چرا زمین تا آسمون با بقیه فرق دارن، از یه جنس نیستن، ماله اونا ترسه یا یواشکی؟ نمی دونستن من یواشکی یه پادشاه ام، پادشاه یه چهار دیواری مال خودِ خودمم، نمی دونستن من یواشکی می بخشم و مجازات می کنم یا حتی شکنجه، نمی دوستن من یواشکی جلسه میزارم یا کنفرانس با کلی بحث تا یواشکی خودمو قانع کنم که فلان چیز دروغی بیش نیست، خبری نداشتن که من یواشکی یه نقاش ماهرم که لنگه اش تو دنیا نیست و کلی کاراش یواشکی ارزش دارن، اونا چه می دونستن من یواشکی خوشتیپ ترین آدم تو دنیام ، حتی نمی دونستم یواشکی صدام چقدر قشنگه، چه می دونستن یواشکی با ماه پیشونی ازدواج کردم ، خبر نداشتن که یواشکی با کتابام حرف می زنم و دردِ دل می کنم حتی خیلی از کتابام یواشکی گریه می کنن، آره! دیدم بعضیاشون خیسن، اصلآ به فکرشون نمی رسه که من یواشکی رهبر یه حرکت بزرگم، یه انقلاب رنگی، یواشکی داد و فریاد می زنم و شاید حتی مصلحانه شورش می کنم و شاهِ شاهان رو می کُشم و گاهی یواشکی دیوانه ای میشوم بی صبر که چهار دیواری رو روی سرش خراب می کنه و قصرش رو نابود، چه می دونستن من یواشکی داشتم چند تا قله رو فتح می کردم بدون اینکه صدام در بیاد، بی خبر بودن که من یواشکی پرواز می کنم مثل یه بادبادک …. یواشکیه یواشکی. یواشکی های من اصلآ ترسناک نیستن، خیلی ها یواشکی آرزو می کنن یواشکی جای من باشن. گاهی یواشکی دروغ هم می گم، شاخدار، حتی به خودم که باورم میشه. از یواشکی هام که اومدم بیرون دیدم نوبت من شده، دور و برم و نگاه می کنم، بعد از یه مکثی طولانی میگم سلام، یواشکیِ من …
یواشکیِ من …
دسامبر 22, 2010 بدست پویا