سفید بود، خالیه خالی، هیچی! همه ازم می پرسیدن منظورت سیاهه؟ می گفتم نه سفید بود. به خودم می گفتم اگر مرگ هم همینطوری باشه که خیلی خوب میشه، طوری که صداها آروم آروم محو بشن و بری به یه خواب که هیجی ازش یادت نیاد. وقتی داشتم کم کم بیدار می شدم با اینکه صورتم باندپیچی بود، لبخند زدم و فقط و فقط به حس اون فضای سفید فکر می کردم. مدام دورم میومدن حالم و میپرسیدن، هر چند خوب نمی تونستم بخندم اما با لبخد بهشون می گفتم خوبم، بهتر از این نمیشه. و یادم نمیره وقتی داشتن با تخت چرخ دار می بردنم یه طبقه دیگه توی راهرو زیر لب، زیر چراغ ها که یکی یکی ازشون رد می شدم، برای خودم آهنگ می زدم و به این فکر می کردم که کاشکی یکی پیدا شه یه دستگاه بسازه که موسیقی متنِ زندگیت رو پخش کنه و هر وقت، هر جا ،تو هر شرایطی برات آهنگ بزنه، مثلِ تو فیلم ها! شاید واسه همینه همش هدفون تو گوشمه! صورتِ باندپیچی ، یه مقدار خون، چند قطره اشک که ناخداگاه میومدن، و خنده هایی که صورتم رو درد میاوردن. اتفاق های خارق العاده! مثل روزیکه بدون هیچ دلیلی تصمیم گرفتیم بریم به یه جای دور، فقط بخاطر اینکه اسمش برامون جالب بود و می خواستیم ببینیم این نقطه شهر چه شکلیه. اونقدر اشتیاق داشتیم که فکر می کردیم الان با آدم های یه چشمی که پوست بدنشون سبزه روبرو می شیم ، درسته پیداشون نکردیم، ولی اونجا کلی فرق می کرد با بقیه جاها، لااقل اونروز اینطوری بود،یا مثل روزی که موهاش بوی انار میداد و خنده هاش تمومی نداشت، و وقتی منم همراهیش می کردم، با همون لحن همیشگیش می پرسید می خندیییی؟ می گفتم آره خوشحالم، می خندم…. باورم نمیشه هنوز، یه قضای سفید، یه جایِ دور با آسمونِ خاکستری، طعم و بویِ انار….دنیای این روزهای من همش تویه عالمِ دیگست، مثل یه رویا!
یه عالمِ دیگه!
ژانویه 11, 2011 بدست پویا
بهتر از این نمیشه …!
its great