
در یک قدم زنیِ کوتاه، توی کوچه ای خلوت و تاریک، شبی که ستاره هاش روی زمین پهن بود … چشمک می زدند و من چه ساده محو در نگاهشان شدم بی خیال از ضربه های باد و بی خبر از سقفی قرمز بالای سرم .. نه! چشمانت را لگدمال نمی کنم… تو هم آغوشت را برایم بازکن تا من هم در گرمایِ سردش سهیم باشم، قلط بزنم که اگر از آسمان نگاهی کنی انگار پروانه شده ام … نه! بر رویت نمک نمی ریزم… قول می دهم … تو هم آرام بر روی موهایم بنشین، پیرمردی بساز خندان و حوشحال که چشمانش سو سو نکند و اقتاده و خسته راه نرود… نه! رهایت نمی کنم …آرام قدم می زنم تا شاید کمی دیرتر شود، آنقدر دیر که تمام چشمک هایت را شمرده باشم … این شاید آخریش بود و شاید هم نه … نه! دروغی نیست، واقعیت است ..روشن و شفاف، حتی در تاریکی … ای سپید، ای برف حتی، حتی، حتی تو هم امشب برق می زنی
دیگه کم کم باید ازش خدافظی کنیم…مهمونی تموم شد!