تازگی ها اینطور به نظرش می آد که خیلی بی مصرف شده. دوست دارد از جایش کنده شود و هر جا دلش می خواهد، هر طور عقلش می خواهد، هرچندتا فدم که هوس می کند، برود، نه یک یا دو خانه، صدها خانه ی سفید و سیاه و محکم پا بکوبد و شیهه کنان بدود و بدود. اما راستش اینست که او نمی تواند یا بهتر بگویم نمیگذراند، به او گفته اند هر جا که هستی فقط و فقط دو خانه به سمت جلو و یک خونه به سمت راست یا چپ می توانی بروی. مضحک به نظر نمی آد؟ چه کسی حق دارد به او بگوید فقط و فقط این خانه ها مال توست، همین و بس! چطور دو تا خانه آنورتر، طرف هر کاری اراده کند انجام می دهد، ده تا بیست تا سی تا خانه جلو، راست،چپ، مورب!! هر چند مثل او نمی تواند بپرد! خرج دارد به دو خانه آنورتر رسیدن، حتمآ باید کلی منتظربماند تا با دو خانه جلو و یک خانه اینور و آنور آنقدر برود و برود که اگر، شاید، حتی زنده بماند، به خانه ی آخری برسد و وزیر شود و هر غلطی بخواهد بکند! همیشه دور خودش خط قرمزی می بیند که باید با ترس و لرز از کنارش رد شود که مبادا مورب قدم بگذارد که سر از تنش نزنند! ولی اگر پا روی خط گذاشت، آنوقت هست که سفید و سیاه او را احمقی بیش تصور نمی کنند، احمقی که از تکراری بودنش خسته شده و شاید در این صفحه از جان خودش سیر شده.
…. اول او شروع کرد به بازی کردن، به گمانم روش سیسیلی بود. من هم خیلی جدی و به آرامی مهره ی اسب را برداشتم و ضمن اینکه از روی سربازها پردیم، مورب چهار تا خونه به جلو رفتم. قاه قاه زد زیر خنده و گفت » دیوانه شدی؟ احمق! اسب که اینطوری نمیره!» خندیدم و گفتم» این فرق می کنه، این یکی خرفت است، یک خرفت قهرمان»