بیچاره ما، زبان بعضی وقتها قادر نیست خیلی حرفها را بزند یا چیزی را توصیف کند و یا حسی را بگوید به قولی می گویند » زبان تو دهن آدم نمی چرخه!» یا «زبان از گفتنش قاصرست» و همین طور انگشت ها یا مداد زرد کوچولو توی دست که توان نوشتن بعضی کلمات و واژه ها را ندارند یا شاید این واژه ها اصلا وجود ندارند، و همین طور ذهن که قدرت پیدا کردنشان را ندارد . مگر می شود بالاتر از این لغت دیگر چیزی نباشد یا بالاتر از این جمله، یا این بند یا این کتاب، احمقانه است اگر بگویم نیست، یا بگویم بالاتر از سیاهی رنگی نیست، چرا که هست… سیاهِ پررنگ یا سیاه خیلی پررنگ یا سیاه زیباتر یا رنگِ نمی دانم نامش .. ولی بدبختانه ما ندیدیمشان و می گوییم نیست. و خوشبخت من، من که تمام آنچه که برایشان لغتی نیست را به زیبایی می بینم و حس می کنم ولی زبانم نمی چرخد.
…..akhh
و خوشبخت من