می خواهم توپ پلاستیکی باشم، از آنها که بنفش با راه راه های سفید بود و روشم برجسته نوشته بود شقایق. کوچک که بودم یکی از آرزوهایم این بود که خودم توپی را دولایه کنم، از بردیدنش، با زانو فشار دادنش تو اون یکی لایه تا ورانداز کردنش که چقدر گرد شده است و بعد محکم بشوتمش توی دیوار….. می خواهم خروس قندی باشم، ببینم بالاخره من را با چه عوض می کنند. با یک ماشین قراضه؟ ساعتِ قدیمی؟ خونه ی کلنگی؟ هر جیز مضخرفی را با خروس قندی عوض می کردند، می خواهم بدونم خروس بیچاره چه حسی داشته؟ قیافه اش را یادم نمیاد ولی مسلمن باید یک آبنبات خروس نما باشد و خوشمزه !… می خواهم بستنی میکی موس باشم ، بستنی ای که هیچ وقت قیافه اش شبیه میکی موس نبود و قیافه ی مخصوص خودش را داشت، می خواهم مثل او منحصر به فرد و خاص باشم…. می خواهم اولین بادکنک گازی ای که خریدم باشم، همونی که دمِ درِ خانه احمقانه ولش کردم و دور شدنش تو آسمون تا وقتیکه یک نقطه ی قرمز شد را نگاه کردم .می خواهم بدونم که وقتی می ترکید به آرزوهایش رسیده بود؟….می خواهم دم کنی باشم از آنها که مامان بزرگ ها می دوزند، گل گلی، همه ی تلاششون اینه که برنج خوشمزه تر از همیشه بشه. دم کنی های ما همیشه برنجمان را خوشمزه می کردند! خوب یادمه، خیلی مفید بودند… می خواهم زیتون پرورده باشم، از آنها که در رودبار توی راه رشت می خریدیم. دوست دارم بدونم خوشمزه بودن چه حال و هوایی داره؟ قاتی شدن با رب انار چی؟ … دوست دارم برای یک مدت هم شده سیاه و سفید باشم با کلی خش، مثل فیلم های قدیمی و حتی بعضی اوقات بپرم و برفکی بشم! می خواهم تمبر باشم دور دنیارو بگردم، تنبک و ستار، موشکِ کاغذی، سنگهای یه قول دو قول، کاغذ دور سبزی خوردن ، رازِ جنگل، تمام کارتونهایی که دهانم را تا یکی دو ساعت باز نگه می داشتند، بادبان کشتی تا باد را همش در آغوش بگیرم و.. و.. و.. و….. این ها تمام چیزهاییست که من می خواهم باشم و نمی شود که باشم!
میخواهم فیلم صامت باشم
…
آرزو و خاطرهٔ جالبی بود پویا جان
امروز دیدم وبلاگتو، قشنگ مینویسی…
جالب بود برام،
در تماس باشیم