یعنی از این دیگر طولانی تر نمی شود، شب را می گو یم، هر چقدر هم چک و چونه بزنید راه دیگری نیست این آخر آخرش است.روزی که خورشید در زودترین حالت ممکن از سر کار بر می گردد. ولی این شب با شب پارسالی شاید کوتاهترین سیصد و شصت و پنج روز ممکن بود. یک سالی که با تمام دغدغه ها و حرس و جوش ها و پایان نامه دادن ها و انگشتر به دست کردن ها و مدرک گرفتن ها و در به در دنبال پول سفراضافی و مستانه الاکلنگ سوار شدن ها و نقش و نگار و عکسهایی که حافظ گفت و برنامه های فرهنگی و غیر فرهنگی اش، معرکه ترین سال ممکن بود که زود گذشت ولی اولین و آخرین شبش یکی دو هفته ای ادامه داشت. سالی که من را پادشاه کرد، پادشاه شهری با آسمان خاکستری و گاهی مثل امسال بنفش، با آدم های یک چشم و زشت که قیافه هایشان فقط به درد درست کردن جا کلیدی می خورد و یا اعتصاب بر سر آب پرتقال. شهری که تا انتهاها وسعت دارد و بهتر از همه ورود ممنوع و خیابان یک طرفه معنی ندارد. شهری با صدای بلیل های ترمپت زن و ساگسیفون نواز…شهری با بوی انار زیر برف و سرمایی گرم… یاد می کنم کاش زودتر پادشاه شده بودم که وقتی موهایش بوی انار می داد، مغرورانه می گفتم تو از شهر من هستی، یک کله اناری، یک کله اناریِ خندون